RSS

رکودِ ثانیه…

وقت هایی هم هست که خواب از چشم ها به عقربه های ساعت فرار می کند…

و زمان … که با تو … انقدر زود می گذشت…

حالا … کنار دلتنگی های من… خوابِ هفتصد پادشاه می بیند!

 

 

پ.ن : بی تو به سر نمی شود…هیچ رقمه!

پ.ن .دو : مرض بی خوابی… مرز روز و شبم رو از بین برده عزیزم!

پ.ن . سه : به جای تو برایم دایره های رنگی تجویز شده…

پ.ن. چهار : و برای بی خوابی چشم های منتظرم… دایره های سفید «پام» دار!

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/11/12 در پشت دری ها...

 

بی خبری در پسِ دیواری

خب…

دویست و نه باشد یا دویست و چهل…

هفده روزت… گرسنگی باشد و ما کافه نشین به بحث تو شِیک و پاستا نوش جان کنیم ، و هی اشک هایمان را از پسِ بی خبریِ تو به هم بباریم یا که نه…

گوشیِ چرک و سیاه صدایت را به گوش ها ناله کند یا که نه…

دست ها بر صورت فرود آیند یا پاها بر کمر…

آسمانت را گرفته باشند یا حقیقی ترین زمینت را

آخ… دیگر چه فرقی می کند کوهیار؟

چه فرقی می کند جانِ وطن…؟

رفیق… خاطره ای شدی در پس دیوار ها انگار!

ما می دانیم که دیوارهای سنگی و سیاه زمزمه های کافه نشینی مان را در خود خفه می کند ، ولی ما زمزمه می کنیم تا حرفی (!) هم زده باشیم محض خالی نبودن عریضه که تابِ شهوت ش از غریضه پیشی گرفته…

ما می دانیم که دره های اوین تو را شکوفه می دهند هر روز دویست و نه بار…

ما خیلی می دانیم!

حالا باور کنی یا که نه… چه فرقی می کند!

ما هی در فیس بوک برای تو تجمع می کنیم و هی خبر های بی خبری ات را روز شمار شِیر می کنیم تا ببینیم تقویم کم می آورد یا ما به آیینه ها تُف می اندازیم آخر!

و برای نهال و بهنام هی متن های زیبا می نویسیم تا برای تو عذاب وجدان نسیه بگیریم

ما خیلی کارها می کنیم… خیلی حرف ها می زنیم… خیلی روزها می شمریم

تو در چه حالی راستی؟

بازجو روحت را گرو گرفته …؟

دیوار ها نم اشک های مادرت را هی به تو پس می دهند؟

می دانیم!

ما خیلی می دانیم!

و این را هم خوب می دانیم که نه فیس بوک… نه میزهای چپ و لیبرال کافه… نه این وبلاگ ، هیچ کدام کلید سلول تو نیستند!

ما ولی……………………….

 

کوهیار… کوهیار…

آزاد که شدی

دردهایت را قورت بده

اشک هایت را با بالش ت طوری تطبیق بده که هیچ گوشی خیس نشود

قورت بده

دردهایت را ، زخم هایت را

سرمایه ات را کوهیار…

گوش هامان لایق بر شنیدن ش نیست

که اگر بود

تو فقط در فیس بوک و سر میز کافه های روشنفکری مهم نبودی!

 

 

پ.ن : کوهیار گودرزی ، فعال حقوق بشر که در تاریخ نهم مرداد نود بازداشت شده بود هم اکنون در سلول انفرادی بند دویست و نه زندان اوین به سر می برد. وی در طی دوران بازداشت خود و در اعتراض به فشار های وارده و همچنین بازداشت غیر قانونی مادرش هفده روز دست به اعتصاب غذا زد که در پی وخیم شدن شرایط جسمانی اش به ناچار به اعتصاب غذای خود پایان داده ست. وی تا کنون هیچ تماسی با خانواده و اطرافیانش نداشته است و هر روز دامنه نگرانی ها در خصوص شرایط وی افزایش می یابد. پروین مخترع مادر کوهیار که به جرم دفاع از فرزندش بازداشت شده ست از حق داشتن وکیل در دادگاه محروم و از سوی قاضی به یک سال حبس تعزیری تهدید شده است.

 

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011/10/28 در هر رفیق... خاطره ای در پس دیوارها!

 

کودکی که روزش فقط در تقویم می رقصد

می تواند خیلی شیرین باشد “ روز جهانی کودک “ برای کودکانی شیرین… که لبخندشان وسعت جهان ست

و می تواند فقط جمله ای دوازده حرفی باشد برای روح های سالخورده ی خردسال

و من نه برای تبریک می نویسم ، نه برای دغدغه که حرف بزرگتریست برای دهان من

به گوش تو که سنگین ست از ایـــــــــــن همه آهِ تایپ شده

یا فریادِ تریبون شده.

من برای خودم می نویسم تا بارِ بیست و یک تُنی ناصر را از دوشم آرام بگیرم

تا قلب لطیف را پشت لگد های خشم ش هاشور بزنم

تا خدیجه را از زنانگیِ تصنعی که به بیشمار بار کودکی را معدوم گیرای عسل گون چشم هایش کرد آتش بگیرم

می نویسم تا نگاهِ خسته ی شبانه را خرمن خرمن پشت گوش بیاندازم

تا شعر های شهرام را آفرین شوم

می نویسم تا ولی را کودکی کنم…

و من هیچ چیزی ندارم که به آن قسم بخورم تا رویایی از شما حقیقت من شود.

حالا آنقــــــــــــــــــدر زخم های درون ات مرا خونین کرده که زبانم شورمست شده به حقیقت

و حقیقت هرزه تر از آن ست که تن ندهد به اشک هایی که برای تو نریختم گاهی…

حقیقت آن است که “روز جهانی کودک” فقط در تقویم می رقصد و هیچ هدیه ای برای تو ندارد عزیز دلم!

حقیقت هدیه هایی ست که به تو تقدیم می شوند ولی هرگز به دست خودت نخواهند رسید و فقط در گوش های منتظر ما ، که تجمع می شویم غرق می شوند

یا فیس بوک آن ها را در چشم ما فیلتر می کند

وگرنه کودکی تو را چه کسی می تواند به تو باز گرداند…؟

پ.ن1 : زیر هجده سال کودک حساب می شود

پ.ن2: تمامی اسم های نام برده شده واقعی بوده و ممکن است «تو» این واقعییت را از نزدیک دیده یا ندیده باشی.

پ.ن3: عکس از سینا رشیدی رضایی

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/10/08 در کوبه ی کودک کار

 

خلأِ خیس

 

در خلأ دوازده ساعت اختلاف نگاه

و مرزی به عرض بی هم آغوشی مـــــــــــــــــــــحض که

سی و هفت درجه زیر چشمان قهوه ات کشیده شده

توأمان

اشکهایم به بلوغ رسید

و تنهایی ام…

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/09/19 در هذیان های شاعرانه

 

حکایت عشق ما غم نامه ی مکرّر ست

دوستت دارم و در آستانه ی آنم که رفتنت مانند چاقو مرا ببُرَد…!
میروی عزیزِ من…
شاید به ماهِ منِ شوریده که رسیدیم.
قبل از آنکه عدد نوزده مرا به کام بکشد…
چقدر زود!
من به ای کاش ها خود را بند کرده ام…
کاش انقدر دولت در من بود که هرچه جبر جغرافیایست اعدام می کردم!
ما نیمه ایم … اما به جبر ، نیمه نیمه جدا می مانیم ؛ ما را تکاملی توأمان نیست!
این روزهایم گلوست… وقتی بوسه هایت را می نوشم و آشفته ی مالکیت شان می شوم!
و هر شب با تصویرِ شوریدگیِ عشق بازی ها ، در تختم زنده به گور می شوم…
آبستن تلخی قدم های تو ام معشوق!
و پله های برقیِ فرودگاه در ذهنم تردد می کنند.
من با رویای بازگشتِ آخرین لحظه خوابهایم را شیرین می کنم
و به روزهایی فکر می کنم که شورند و تو با لب هایی دیگر شیرین شان می کنی…
دوستت دارم!
من عشق سال های دلشوره ام … می دانم
اما تنها می مانم ، این را بهتر می دانم.
دوست دارم چشمانم را آتش بزنم تا قدم هایت به دور تر از من را نبینم اما …اینکه بمانی و ببوسی این چشم ها را
خیره شوی و چیره شوی بر روزگارم را
بیشتر دوست دارم!
شاید خوشبختی آن سویِ مرزهای جغرافیاییست ، با سطحِ علمی متفاوت معنی پیدا می کند و یا حتی در دلِ رقص و شامپاین و بوسیدنِ آزاد در خیابان می جوشد!
اما خب…کسی چه می داند؟!
شاید هم کنار من…
غده است اینها که باز می کنم شان برایت… بگذار بسته بماند تا بوی عفونتِ اینهمه درد روزگارت را چرکین نکند محبوبِ من!
راستی من از کودکی آرزوهایم را می خوردم تا راحت تر دفع شوند!
در سکسکه ی اینهمه رویای محال می ماندم و ترسیدن از مبهمِ فردا دوایی بر آن می شد!
هنوز هم همان مانده ام گویا…!
آرزوهایم را می خورم
آرزویم را می خورم
آرزویم را نیمه می خورم ، با جرأت تر شده ام انگار…!
بِما……………………………………………………………………..

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/08/10 در پشت دری ها...

 

به بهانه ی تولد ، با بویِ نابِ رفاقت

رفاقتِ از جان گذشته و جانِ به لب رسیده ی احساس هویّت ش را در آغوشِ تو به کام کشید…

اردیبهشت که می شِکَند از این همه شیرینِ لبخندت و رازآلودگیِ تمامِ ستارگان در قهوه ی چشمانت فاش می شوند بانو!

گاه گاهی هم فرشتگانی در آبیِ پیراهنت ، آسمانِ هشتم می بویند

می بوسند رویاهایت سقفِ تمامیِ جهان را…

و عطرت رهاییِ تمامی شکوفه هایِ جهان ست!

دستانت … انار از کدامین باغ چیده ای خاتون…؟!

حال سالروزت مرا به عمقِ بودنت فرو برد.

فرو برد و من غرق شدم از این همه تو!

تولدت مبارک خواهری…

تولدت به عددی از اعماقِ رفاقت مبارک!

می دانی چیست…؟! تو ، دلیلِ بی بدیلِ آسودگیِ خیالم در وانفسایِ روزگارانی بسیار بوده ای!

بی پرده بگویم! پری واره ، آوارِ تمامِ دنیا را از رویِ شانه هایم تکانده ای..

و » دوستت دارم » تنها گوشه ایست از تورمِ حس در پسِ پردهِ ی گلویم.

تولدت مبارک سین!

راستی!

هنوز هم با من به شهر فلوت هایِ چوبی می آیی…؟

 
1 Comment

نوشته‌شده به دست در 2011/04/23 در پشت دری ها...

 

هرزنامه ی دیوانه

مارشِ نظامی
گلوله ی مشقی(!)
توهمِ وا مانده در ابهام
عصر جدید
ریش که نماد برادری می شود
نسل سوخته
«ما» ی سِپوخته!
بکارتِ تُخمی
عشقِ پُفکی
سکسِ چُسَکی
عینک و سبیل دهه پنجاه
اوین و تاولِ پلکِ جوانکِ همراه
سفر به اعماقِ کثافت
کودکان کار ، کودکانِ خیابان
فحش مادر و خواهر بنا به دلایل شخصی
شهرامِ شاعر ، شهرامِ افغان
اعتمادِ به فنا رفته
کالیفرنیای کوفتی
انگشت اتهام و شست و شویِ مغزی
عزیز دلِ نماندنی
حقارتِ بسته به نهیلیسم!
تو و جبر و من و زجر
آنانِ دیگر زِ من نبوده
مرحمتِ خدایِ نابخشوده!
روشنفکر و دود سیگارش
فیس بوک و بازی هایِ سرمایه داری!
لاست و فرار از زندان
جنبش زنان ، افول ، طغیان ، سرکوب
قرص های روان درمان
مشروب و هرچه روان گردان!
من ، آنسویِ پُلِ عصیان…
روح و روانِ سرگردان
بغضِ خیابان.

شعر و دست نوشت نه…
واژگانی به طعم گلوله و طناب
برایِ گلایه های تو از من
بویِ هر آنچه که شده خراب!
ضمیمه ی توهماتِ چند ماهه
دلواپسی هایِ بیگانه!
یه سری مُهمَلاتِ بی جواب…

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در 2011/04/18 در هذیان های شاعرانه

 

ما را چُنین ست…

هی!

تمامی ام به هیأتِ تو در آمده!

این همه گره گره که میانِ دستانِ ما

لب های ماست ،

لرزانِ توأمانِ تن به تن از روزان و شبانِ شعر طوری

رویای فسخِ عزیمتِ جاودانه به سبکِ شاملو!

بوسیدنِ حجمِ آغوش

همهمه ی نگفته ها را به گوش نیوش!

گنگ از واژه ی جدا بافتگی و قهقهه از دگر تافتگی…

همه ی این نه ایهام و نه اوهامِ گداخته بر جان ،

به پایِ جان پیچی می پیچد

که جدا افتادگی را بر ما ببافد…

 
3 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/03/15 در هذیان های شاعرانه

 

حسرتی و سوألی…

به ج . ا  که مرا او بی سببی نیست…

 

بامداد می گفت :

آفتاب را در فراسو های افق پنداشته بودم.

به جز عزیمتِ نا به هنگامم گریزی نبود

چنین انگاشته بودم.

 

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

 

حالا تو بگو عاشق…

آیدا یت نیستم یعنی…؟

 

ای کاش قضاوتی در کار بود عاشق…

ای کاش…

 
2 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/03/07 در پشت دری ها...

 

خط خطی به طعم تولدت مبارک!

سلام پسرک!

این روزها دیگر برایم دل و دماغی نمانده که حالا بخواهم حاشیه هم بروم!

یک راست می روم سر اصل مطلب ، همانقدر راست که گلوله به سینه ی تو رفت…

تولدت مبارک!

بیست و یک سالگی را کنار لبخند پدر جشن بگیر

ما اینجا از چند قطره اشک که شوری اش را در روزگار تو گم کرده دریغی نداریم

ما ماضی را به مضارع ننشانده ایم پسر ، اینجا » هنوز » ایفای نقش می کند!

هنوز این وطن خون تو را لخته لخته قی می کند

هنوز ابهام بیست و شش روز دارد

هنوز زندگی به عدد نوزده که می رسد پُشت به سِلاحِ مصلحتی سکته می کند

و هنوز هم تو حضور مدام می کنی در این روزگارِ بی وجود!

تولدت مبارک پسر!

می دانی … این را می دانم . اما محض دلخوشیِ حرف های بی جواب بگویم :

اینجا هنوز هم مانند تو که خوشرنگ ترین استقامت خرداد بودی ایستاده اند…

می دانی … ملتی که توقع از چشمانشان می بارد جای اشک اینبار چیز زیادی از تو نمی خواهند

دستانت!

با دستان هنوز کوچک ات دست آزادی را بگیر حوالی چشمان اشک بار ما بنشان

کنار سینه های خونین با میهمانی گلوله تاب اش بده

بگو در سلول های انفرادی بالا می آورند رویای داشتنت را از بس دور بودی…

دست اش را محکم بگیر پسرک!

به زادگاه مان تکیه اش بده…

 

چهارم اسفندت مبارک پسر!

نمی دانم برای تولدت گل از کدامین باغ بچینم که برایت تازگی داشته باشد…

تکرارِ رفتنت سیاهِ روزهای مان شده و تو بیست و یک سالگی را بوسیدی سهراب!

 

 

 

دستانم روی این دکمه های لعنتی کم می آورد برای تکرارِ مکرراتِ مَلَس…

تودت مبار………..

 
4 Comments

نوشته‌شده به دست در 2011/02/23 در پشت دری ها...

 
 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.